صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
یه خبر جدیدبراتون دارم .
مامانم اذان صبح متوجه میشه که بله بالاخره لیلیپو بچه دار شده.
۸ تا بچه پاستلی.(۲۷-۶-۱۳۸۷)
عمه مریم تبریک میگم که نتیجه دار شدید.![]()
![]()
![]()

البته به خودمم باید تبریک بگم که نتیجه دار شدم.![]()
![]()
![]()
به ملی هم تبریک میگم که بابا شده.![]()

خوب براتون عکساشون را میزارم تا ببینید.
راستی آنقدر دل بچه ها نازکه که میشه قلبشونو دید.
قدرت خدا روبرم.شکرت خدا جونم.![]()

اول از همه اینکه پوپو حالش خیلی خیلی خوب شده و ما خیلی خوشحال
هستیم.
دوم این که موجوجوجو بعد از اینکه توی آکواریوم کوچک زندانی شده بود
تصمیم گرفت فرار کنه.
خلاصه کلی کار های خنده دار انجام می داد تا بتونه فرار کنه و بالاخره
هم فرار کرد و من فوری گرفتمش و دعواش کردم.
یکبار موجوجوجو را بردیم تو قفس مخصوص همسترهای ماده.
اما هیچکس به موجوجوجو محل نگذاشت. لی لی که رفت تو لونش از تو
لونش با دستاش موجوجوجو را هل می داد.
خلاصه موجوجوی بیچاره کنار قفش خوابید و هیچکس تو خانه به او جانداد
و دوباره موجوجوجو را برگرداندیم تو آکواریوم کوچولوی خودش.
سوم هم اینکه ۲تا همسترهایی که به دختر خاله ام سحر داده بودم پس
داده شدند.اسم آنها ملی (پسر)ولولیپو(دختر)است.
خاله ام تعریف می کردلولیپو چند روزی است که بیخود سراغ ملی میرود و
پاهاشو میکشه و اونو از لوله بیرون میاره و حسابی کتک میزنه.وقتی لولیپو
را دیدم فهمیدم خانم حامله شدند و حسابی هم گنده شده بود ولی ملی
حیونکی لاغر شده بود از بس فقط تو لوله های قفس خوابیده بود.
خلاصه حالا آکواریم کوچولو را به ملی اختصاص دادیم.
این لی لی هم که فقط می خوره و همستر های نر را میزنه.
حالا کلی عکس براتون از همسترهام می گذارم.
حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد
سلام
روز شنبه 9 شهریور من ومامانم رفتیم تهران پیش مامان بزرگم بعد رفتیم دکتر برای دست
مامانم که درد می کرد.به دستش آمپول زدند.دیر وقت رسیدیم خونه.من رفتم به همسترها
سر بزنم که یه صدای دعوا آمد.![]()
دیدم قفس پوپو خونی است.سریع مامانم را صدا کردم و مامانم دید که یکی از بیضه های پوپو
بد جور زخمی شده.3 بار مرتب به زخم پوپو اسپری زدیم که عفونت نکند.پوپو را در آکواریم
گذاشتیم.![]()
آقای موجوجوجو از پشت میله های قفس از پوپو انتقام گرفته بود و مامانم او را تنبیه کرد و دو
روز با اون بازی نکرد.![]()
نصفه شب مامانم به پوپو سر میزند و می بیند که پوپو فرار کرده و آمده اتاق مامانم.
از دست این پوپوی شیطون.![]()
مامانم پوپو رو برد دکتر و بیچاره تو راه هم جریمه شده بود.دکتر گفته بود زخم پوپو خیلی
ناجور است و اگر دور زخم سیاه شد پوپو را بیاورد تا خلاصش کند.مامانم هم کلی تو ماشین
گریه کرده بود.![]()
مامانم به عمه مریم زنگ زد و اون هم گفت که به او سفاکسین 250 هر 12ساعت 1 تا 2
قطره بدهیم چون یه بار اون به همسترش بوبو داده بوده و اون خوب شده بوده.![]()
مامانم هم به اون سفاکسین داد و کرم های دکتر را هم به زخم پوپو مالید.
حالا خیلی حال پوپو بهتره.امیدوارم پوپو زودتر خوب بشه.![]()
همسترهای نر را هیچ وقت با هم تو یه قفس نگذارید چون آنها وقتی می بینند طرف
مقابلشون همستر ماده نیست همدیگر را میزنند و جاهای حساس هم را گاز می گیرند.![]()
خوبه حالا موجوجوجو و پوپو جدا بودند ولی باز هم ازپشت میله ها هم رو زدند.![]()
چند تا عکس از بچه ها براتون می گذارم.

سلام
آنقدر خبر دارم که نمیدونم کدومشون را براتون بگم.![]()
بچه های آلیس دیگه بزرگ شدند.لی لی و ملی با هم سوار چرخ و
فلک شده و با هم می چرخند.![]()
آقا استوارت هم خانه دار شده و پیش خاله مرجان است وآقا میره بالای
قفس وهمش می خوابه![]()
ای استوارت تنبل.![]()
![]()
![]()
مجبور شدیم که 3 تا از بچه ها رو رد کنیم.روز 31 مرداد ازشون
عکس گرفتیم و ازشون خداحافظی کردیم.
(آنی و دی دی ملوس)
یکی از بچه ها رو که پسر بود(ملی) با یکی از بچه همسترهای عمه مریم
را که ماده هست دادیم به دختر خالم.
یه چند روزی هم همسترهای عمه مریم پیش ما بودند.یکی از بچه
ها خیلی ضعیف بود ولی خیلی بامزه بود و شیطون.![]()
متاسفانه 3 روز بعد مرد و ما آن رو تو حیاطمون خاک کردیم.آخه.......![]()
![]()
![]()
یه روز بوبوی عمه مریم وقتی در قفس باز بوده فرار کرد و مامانم آمد دید
بوبوگم شده.یهو دیدیم به به آقا رفتند خونه آلیس و بچه ها مهمونی.![]()
![]()
بعد از آن آقا می خواست فرار کنه و بره پیش آنها.ای بوبوی کلک.![]()
روزپنج شنبه آلیس رو بردیم مهمونی پیش استوارت.استوارت تاآلیس رو دید
از خواب بیدار شد و خیلی خوشحال بود که زنش آمده و همش پاسبانی می
داد یه وقت آلیس رو نبریم.![]()
![]()
موقع برگشتن دیدم دست آلیس زخمی شده.گویا استوارت آن رو
زخمی کرده بود.خاله مرجان هم استوارت را دعوا کرده بود و گفته بود ای
استوارت لات حالا دیگه هیچکس بهت زن نمیده.![]()
پوپو هم چند روز پیش ازپشت قفس چشم موجوجو رو زخمی کرد.
این هم از ماجراهای من و همسترهام.![]()
راستی لیلی و ملوس با آلیس با هم تو یه آکواریم هستند.پوپو و موجوجو هم
تو قفس.خالا من پنج تا همستر دارم.![]()
![]()
![]()
براتون چند تا عکس می گذارم