صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
خوبید.اول از همه ممنون به خاطر اینکه به جشن تولد یاسی اومدید و با نظراتون
یاسی رو خوشحال کردید.![]()
![]()
![]()
یاسی حسابی مشغول درس خوندن هست و به همه سلام میرسونه.![]()
منم دستم رو از گچ باز کردم ولی خیلی درد میکنه.![]()
![]()
![]()
همستر کوچولوها هم خوبند و سلام میرسونند.![]()
آلیس خانم که تا ما رو میبینه سریع میاد ببینه چی داریم که بهش بدیم.![]()
![]()
![]()
موجوجوجو هم که عین یه سگ شده تا صداش میکنیم بدو میاد.یه روز همبرگر خورده
بودم اومدم پیشش و بعد تا دست زدم بهش دیدم دستمو با دندونش داره میکشه تو
که بخوره ای شکمو گوشت میخواستی.![]()
![]()
![]()
پوپو که پسر گل خودمه و همش در تلاشه که از آکواریوم بیاد بیرون.
لوسی خانم هم که زلیخای خونه ی ماست و دل میبره.
حالا در ادامه مطالب عکسهاشونو براتون میزارم ببینید.
(تورو خدا عکسهارو ببینید)![]()
![]()
![]()









۱۱ سال پیش در چنین روزی یاسی خوشمزه من به دنیا آمد.![]()
![]()
![]()
![]()
یادمه ساعت ۱ بعدازظهر روز اول دی ۱۳۷۶ بود که خانم خانوما در بیمارستان کیان تهران با یه گریه وارد
این دنیای عجیب و غریب شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

روز اول که دیدمش دستاش زیر چونش بود و با چشمای سیاه کوچولوش داشت فکر میکرد.شاید داشت
فکر میکرد که اینجا کجاست و چه اتفاقاتی میخواد براش پیش بیاد.![]()
![]()
![]()
از اینجا به یاسی گلم تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت دارم و آرزو میکنم در پناه خدا به همه آرزوهاش
برسه وهیچ وقت ناراحتیشو نبینم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاسی گلم تولدت مبارک

برات تو وبلاگت آهنگ تولد رضایا رو که دوست داری گذاشتم.امیدوارم خوشت بیاد.![]()
![]()
![]()
میبوسمت و بهت میگم که خیلی دوستت دارم .

در ادامه مطلب چند تا عکس از یاسی میزارم.
امیدوارم دوست داشته باشید.
روز جمعه لوسین آقا رو بردیم تهران و یاسی هر چی گریه کرد فایده ای
نداشت و باباش به گریه هاش توجه نکرد.![]()
چقدرم لوسین ناز شده بود. دل خودمم براش خیلی تنگ شده.![]()
![]()
![]()
عمه مریم گفت اسمشو میخواد بزاره یوسف از بس خوشگله آقا.![]()
لوسین خیلی شیطونه و چند بار از آکواریومش فرار کرده و یه بار شب کلی
گشتیم تا پیداش کردیم.من داشتم از زور خواب غر میزدم تا آقارو دیدم که
داره میره سمت لونش.![]()
کلی دعواش کردم.آنقدر هم زرنگ است که که نمیشه گرفتش.زبل خان رو
فرستادم رفت پیش عمه مریم.ها ها ها![]()
![]()
![]()
یه جا یه بازی همستر دیدم .براتون لینکش رو میزارم اگه دوست داشتید
برید دانلود کنید و حالشو ببرید.![]()
http://www.freedownload.ir/content/view/168/65/
اسم بازیش هست hamsterball.
چند تا عکس از آلیس در ادامه مطلب براتون میرازم.آلیس شکمو از ترس
اینکه لوسی و لوسین کاهو ها رو تموم کنند همشو تو دهنش جمع کرده
بود بعدش نمیدونست کجا کاهوهاشو بزاره.
فیلمش رو هم دارم و براتون بعدا میزارم .
آخ تا ۲ هفته دیگه باید دستم تو گچ باشه......![]()
![]()
![]()
هر روز ماشینمو با حسرت نگاه میکنم وپیاده میرم دنبال یاسی.حالا قدر
ماشینمو میدونم.![]()
فعلا
خداحافظ ![]()
![]()
![]()
من و یاسی یه مدت مریض بودیم و نتونستیم وبلاگ رو به روز کنیم.
چند تا عکس از لوسی و لوسین در ادامه مطلب براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.
۳ تا از بچه های لوسی رو دادم به گلاره جون و یکیشون رو هم دادم به دوست یاسی.لوسین رو هم که
شبیه مامانش بود می خواستم بدم به عمه یاسی که یاسی خانم گریه کرد و مجبور شدم پیش
خودمون نگه دارم.
راستش بعضی اوقات از همسترها خسته میشم آخه همه کارهاشون با منه و یاسی خانم زیاد کمک
نمی کنه.
حالا ۵ تا همستر داریم ۲ تا دختر و ۳ تا پسر.همشون هم از هم جدا هستند.حالا فکرشو کنین که ۵ تا جا
باید عوض کنم.![]()
![]()
![]()
فردا هم که باید دستمو گچ بگیرم و امیدوارم یاسی خانم به همستر ها برسه . هر چند که من شک دارم
تنبل خانم کار کنه.
خوب تا یه روز دیگه با عکسهای جدید
خدانگهدار![]()
![]()
![]()
یه خبر داغ داغ براتون دارم.
یه مدت بود مامان آلیس با دخترش لوسی دعوا می کرد و ما نمیدونستیم
چرا اینجوری شدند و با هم نمی سازند.
شب ۲۰ مهر من رفتم آلیس و لوسی رو نگاه کنم دیدم ای وای آلیس داره یه
بچه همستر میخوره.
سریع رفتم مامانم رو صدا زدم.بعد فوری لوسی رو از آلیس جدا کردیم.
ما لوسی را گذاشتیم توی ظرف حمل همستر .
جای آلیس رو آماده کردیم و ناگهان دیدم که لوسی قلومبه شده و فهمیدیم
که لوسی بچه دار شده .
جای لوسی رو آماده کردیم و بهترین وسایلها رو براش آماده کردیم.
من آلیس رو خیلی دعوا کردم ولی بعد ناراحت شدم و بخشیدمش.
لوسی ۵ تا بچه بدنیا آورد.۲ تا دختر و ۳ تا پسر.الانم ۱۴ رورشونه.یکی از بچه
ها شبیه خودشه و پسر شده.
حالا فهمیدیم یه روزی که آقای موجوجوجو از آکواریمش فرار کرده بوده و
آمده بوده تو آکواریم لوسی و آلیس و خدا بیامرز لی لی آقا .........
بله دیگه الان از شکل بچه ها معلوم شده باباشون کی بوده؟
چند تا عکس از بچه ها گرفتم که ببینید.
راستی بچه همستر ها رو با مامانشون دادم به گلاره جون.
بچه سیاه رو هم دادم به عمه ام.بیچاره تا چند روز هی گریه می کرد وقتی
میخواستیم دستش بزنیم.دلش برای مامانش و برادر و خواهراش تنگ شده
بود.
ملی بابای بچه ها رو هم به گلاره جون دادم و شب به من زنگ زد و گفت یه
صاحب خوب براش پیدا کرده و خیلی خوشحال شدم آخه ملی خیلی دستی
بود و دلم می خواست یه صاحب خوب پیدا کنه.
خوب حالا این هم از عکسها.
بچه همستر ها بزرگ شدند و امروز ۲۶ روزشون است.
آنها ۶ تا ماده و ۲ تا نر هستند.
دیگه یواش یواش باید برند چون دیگه جا نداریم.
قبل رفتنشون آنها رو بردم پیش سحر دختر خالم که برای آخرین بار آنها رو
ببینه.
آخه لولیپو و ملی اول مال اون بودند ولی بعد بارداری لولیپو اونا رو به من داد
تا ازشون مراقبت کنم.
اونا خیلی بامزه و شیطونک شدند.
یکی از بچه همستر ها رو که سیاه است می خوام بدم به عمه ام.
حالا اسم بچه ها رو براتون میگم.
گوگولی=سفید+سیاه پررنگ
لولویی=سفید+کرم+چشم قرمز
پونویی=سفید+کرم+چشم قرمز
زونویی=قهوه ای+خط وسط قهوه ای+خاکستری+ سفید
پنویی=کرم+سفید+چشم سیاه
لالایی=کرم+توپول
پوشانی=کرم+لاغر
گانایی=خاکستری
این هم عکسهاشون که در ادامه مطالب می تونید ببینید.
به زودی یه خبر مهم دیگه هم براتون می نویسم.
من که خودم شوک شدم.
تا خبر جدید
بای
ببخشید یه مدت نبودم و نتونستم به شما دوستان عزیز سر بزنم.
روز عید فطر با مامانم می خواستیم به تهران بریم.قبل رفتن مامانم
برای همسترامون هویج گذاشت و لی لی توپولو طبق عادت همه
هویج ها رو کرد تودهنش که بقیه نخورند.خلاصه ما رفتیم تهران.
شب که برگشتیم من رفتم به همسترام سر بزنم.
دیدم که لی لی تو لونه خوابیده و آلیس و لوسی بیرون خوابیدن.
گفتم مامان ببین لی لی نگذاشته کسی تو لونه بخوابه و خندیدیم.
فرداش مامانم میره که بچه ها رو سر بزنه که میبینه هنوز لی لی
همون جور خوابیده و شک می کنه و آکواریم را تکون میده و
می فهمه که لی لی مرده.
وقتی فهمیدم گریه کردم.مامانم سریع لی لی رو بر داشت
و جاشونو ضدعفونی کرد و آلیس و لوسی رو با اسپری تمیز کرد.
بعد مامانم لی لی رو نگاه کرد و دید هیچ جا از بدنش زخم نیست.
فقط یکی از کف دستهاش قرمز بود و یه انگشتش نبود و یه طرف
بدنش از داخل کبود بود که احتمالا در اثر متلاشی شدن جسد
اینجوری شده بود.
مامانم خیلی ناراحت شد و ما نفهمیدیم که لی لی چطوری مرد.
لی لی کوچولو الان بهشته و داره هی غذا می خوره و حتما باز نمی
گذاره کسی غذا بخوره.
لی لی جات خیلی خالیه.![]()
![]()
![]()
سلام
بچه همسترها بزرگ شدند و یکیشون شبیه آلیس شده و یکی از آنها هم سیاه و سفید شده مثل
لوسی.هیچکدومشون هم شبیه مامانشون نشدن.همه از خانواده پدری ارث بردند.![]()
خوب حالا عکس بچه همستر ها را براتون میگذارم.![]()
یه خبر جدیدبراتون دارم .
مامانم اذان صبح متوجه میشه که بله بالاخره لیلیپو بچه دار شده.
۸ تا بچه پاستلی.(۲۷-۶-۱۳۸۷)
عمه مریم تبریک میگم که نتیجه دار شدید.![]()
![]()
![]()

البته به خودمم باید تبریک بگم که نتیجه دار شدم.![]()
![]()
![]()
به ملی هم تبریک میگم که بابا شده.![]()

خوب براتون عکساشون را میزارم تا ببینید.
راستی آنقدر دل بچه ها نازکه که میشه قلبشونو دید.
قدرت خدا روبرم.شکرت خدا جونم.![]()
